از او:

*همه چشم به راهش بودند و منتظر. می خواستند پاره تن پیامبر را ببینند.آخر پیامبر دو نفر را پاره تن شان خوانده بودند. فاطمه و رضا.


* عصبانی شده بود، اخم هایش را کرده بود توی هم.

-ساکت باش، خدامان که یکی ست،پدرمان هم همین طور. ثواب و پاداش هم که به کارهای نیک است. زود باش، بگو همه ی خدمت کاران  از سیاه و سفید بیایند سر سفره،کنار من. یکه خوردم. هیچ وقت ندیده بودم بلند حرف بزند.

فقط گفته بودم:" سفره ی خدمت کاران را جدا بیندازیم." (کتاب آفتاب هشتمین)


از ما:

*شبِ شهادت، شهر اصلا خواب نداشت!

خیابان ها پر بود از کاروان های پیاده!

شبِ تولد، شهر انگار خواب داشت!

راست می گویند ایرانی ها غم را بیشتر دوست دارند؟!


*حدود یک سال بیشتر است زیارت که می روم اول از همه صفحه اول کتاب ادعیه را باز می کنم!

تا به حال استثناء نداشته این عبارت:

" یک شب امام رضا را در خواب می بینند! امام می گوید به زنان بگو که ..."

حالا با عبارت ها و قلم های مختلف!

ظرفیت کار فرهنگی بیداد می کند! جدیِ جدی! (نمونه)


*دوستانم دوره گرفته اند! می خندند و فیلم می گیرند و...!

با جدیت کامل به کارم ادامه می دهم! اذن دخول می خوانم حتی موقع برگشت!