بشارت 11

*۱۹ روز تا پایان ضیافت*

 

"... برای این انسان شکوفا، عروج و بالا رفتن طبیعی است. سنگ نمی تواند بالا برود مگر به اندازه ای که نیرو پشت سرش باشد. اما آن چه که ریشه دارد، رشد می کند و حتی سنگ و خاک و آسفالت را کنار می زند.

ما اگر سنگ باشیم، به اندازه ی فشاری که پشت سرمان است، حرکت می کنیم. اما اگر هم چون گیاه و همانند زرع، روییدیم و ریشه های محکم وثابت به دست آوردیم،دیگر از خاک سر بر آسمان می ساییم..."

                         (استاد صفایی حائری- کتاب انسان در دو فصل)

 

خدا رحمتت کند استاد. حالا می فهمم که وقتی یک ریزه مشکلات زیادتر شود برای چه کم می آورم! برای چه می برم! برای چه آسمان و زمین را متهم می کنم! اگر ریشه درست وحسابی داشتم که با همان ها هم رشد می کردم !!!

این که یک وقت هایی کم می اورم و باتری خالی می کنم به خاطر این است که باتری ام از آن شارژی هاست. از آن هایی نیست که خود به خود کار کند. برای همین هی چند وقت به چند وقت مثل میت ها می شوم! توقف می کنم! هی تلنگر می خواهم! همش باید دنبال نشانه باشم! یک کشیده آب دار می خواهم از خدا!

استاد حساب این جایش را نکرده بودید که اگر سنگ صد ..تنی باشد دیگر با کدام فشار حرکت می کند!!!

 

بشارت 10

*۲۰روز تا پایان ضیافت*

 

اس اس های آپ دیت شده!

"...سر دسته ی تمام اس اس های استضعاف و استبداد و استثمار و استعمار و ... سردسته ی تمامی این ها همان پوک کردن و استخفاف است. (فاستخفَّ قومَهُ فاطاعوهُ) فرعون هنگامی که آدم ها را پوک کرد، می تواند آن ها را از خودش پر کند و می تواند آن ها را به دام بیندازد، چون آدم های پوک مجبورند که از تو بپرسند و تو هم مجبوری که به آن ها بگویی و بر آن ها فرمان برانی..."

                                                                        (استاد صفایی حائری- کتاب صراط)

مکانی و زمانی ندارد این استعمار و اس.. . ذهنی اش هم این روزه ها به راه است!

وقتی این استعمار و اس... صورت گرفت،دیگر فرمان این ذهنِ پوک شده دست تو نیست! امرکنند ، اجرا می کنی! اجرا کنند، تقلید می کنی! فکر نمی کنم زمان شما این طور بوده باشد ها! برای ما که خیلی سخت است! اصلا می دانی استاد، این جمله همش جلویم رژه می رود که"نگه داشتن ایمان در آخرالزمان، هم چون نگه داشتن آتش در کف دست است"

از شما چه پنهان که کار ما از استعمار هم گذشته! همه اش شده حمله و حمله! یک وقت، تهاجم فرهنگی و شبیخون فرهنگی و ناتوی فرهنگی! حالا هم جنگ نرم! اسم مان را هم گذاشتند:ا ف س ر جوان جنگ نرم! اما ما فقط دوره های دفاع را گذراندیم، آن هم شکسته بسته! برای حمله هنوز "اسلحه" نداریم! هنوز "قالب" نداریم! هنوز "..." نداریم!(این یکی هم پیش خودمان بماند که یک وقت هایی پر رو می شوم و می خواهم بگویم:"هنوز آقا نداریم!" اما نه! پس می گیرم حرفم! مگر حالا چه گلی به سر نایبش زده ایم!!)

و اگرنه ارزش ها که مشخص است!!!

 


قرار نوشت: "نداریم!"

بشارت 9

* ۲۱ روز تا پایان ضیافت*

   

 حرکت معکوس!

" تو داری عبور می کنی می بینی که یک مشت آدم دارند با شتاب آجرها را بالا می اندازند و چیزی می سازند. سلام می کنی و می پرسی ،چه می کنید؟ جواب می شنوی :نمی دانیم!  نقشه دارید؟جواب: نه!  چقدر مصالح می خواهید؟ جواب: نمی دانیم!  آیا باید این جا دیوار کشید؟ نمی دانیم!  پس چه می کنید؟ جواب: تو راه بیفت، راه به تو می گوید چه بکن. تو شروع بکن تا بفهمی چگونه باید ادامه بدهی!

و تو با خنده می گویی پس حرکت معکوس دارید؟ اول مصالح جمع می کنید،سپس نقشه می کشید، سپس معلوم می کنید که چه می خواستید؟ اول عمل،بعد طرح، بعد هدف؟ "

                                                                           (استاد صفایی حائری- کتاب صراط)

 

نه استاد!حرکت معکوس چیست؟! بگو حرکت آویزان! بگو دایره وار! بگو بگرد تا بگردیم!! همان هدف را که زور می زنیم بنویسیم، دیگر بقیه اش را به خدا می سپاریم! طرح و عمل چه صیغه ای است!

اگر هم به جایی نرسیدیم این جمله را خوب بلدیم که "قسمت نبود!" و بعد درگیر استدلالات می شویم که فلانی این امکانات را داشت ، پس "شد"!! ومن این امکانات را نداشتم، پس"نشد"، پس حکما خودت نخواستی خدا!

اما از حق نگذریم این ماه رمضانی ،یک برو و بیایی در مغز و اندیشه ما راه افتاده که سابقه نداشته! یک تکان حسابی دارد می خورد این مغز ما!البته با اجازه جناب شیطان و جناب نفس! این دعاها و مناجات های سحر وافطارش هم، هدف و طرح و نقشه را لقمه می کند می گذارد در دهان! ابوحمزه اش هم که یک منشورکامل است! شب های قدرش هم که اصلا جان می دهد برای تصمیم و اراده! با همه تنبلی مان "عمل" هم خواهیم کرد! اما در گوشی بگویم استاد که ما همه امیدمان به همان یک قدم از من و صد قدم از اوست! و البت شاید او همه امیدش به همان یک قدم باشد...

 


قرار نوشت: یک فکر سیستماتیک می خواهم! این که هدف ونقشه اش مشخص و جدا باشد! از آن فکرهایی که هر کاری خواستی انجام بدهی، اول پاس بدهی به هدف که "آیا هم خوانی دارد؟" وبعد به نقشه! و اگر نبود شوت کنی داخل زباله دان مغز! فکر هم می کنم که قرآن و بعدتر دعای ابوحمزه ثمالی نظام فکری جامعی به آدم می دهد!

بشارت 8

*۲۲ روز تا پایان ضیافت*

 

من گفتم:

آبا آن را که خود کفایت کردی و رحم نمودی به موج بلاها وا می گذاری؟ (دعای کمیل)

 

تو گفتی:

در نعمت وسلامت به یادم باش،در سختی وتنهایی به یادت خواهم بود.(کلمة الله)

 


روزه هجر تو از پای بینداخت مرا                           کی شود با نمکِ وصل تو افطار کنم   

بشارت7

 *۲۳ روز تا پایان ضیافت*

 

دلم طوفان می خواهد!

"خدایا به هر که دل بستم ، تو دلم را شکستی

عشق هرکسی را که به دل گرفتم، تو او را از من گرفتی

هرکجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم،و در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را بر هم زدی

و در طوفان های وحشت زای حوادث رهایم کردی

 تا هیچ آرزویی در دل نپرورم و به هیچ چیز امیدی نداشته باشم و هیچ وقت آرامش وامنیتی در دل خود احساس نکنم.

خدایا تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم...

خدایا تو را بر همه نعمت ها شکر می کنم!"

 

این روزها که همه دربه در دنبال یک دلِ آرام هستند،

 یک آدم چه قدر باید دریای دلش وسیع باشد که هوس طوفان کند!


قرارنوشت: اگر از من بپرسند ،می گویم کتاب" نیایش های شهید چمران" آدم را عارف می کند!

 

بشارت 6

* ۲۴ روز تا پایان ضیافت*

 

همه اش تقدیم تو!

 لن تنالوا البر حتی تنفقوا مما تحبون ...(92 آل عمران)

هرگز به (حقیقت) نیکوکاری نمی رسید مگر این که از آن چه دوست می دارید انفاق کنید...

 

دوست داشتنی هایم زیاد است و فراگیر!

این دیده هر چه را ببیند ،تقدیم دل می کند بی هیچ منتی!

اما یکی هست که عزیزترین است! آن که با علاقه اش ،سال هاست که مرا پابند خود کرده! اسیرم کرده!

"دنیا" را می گویم!

یا نه! زندگی در دنیا را!

شاید هم "جان" !

اصلا توفیری با هم ندارد!

 همه اش تقدیم تو!

 


قرار نوشت: این یکی را می ترسم ثبت کنم! جسارت می خواهد! همین تقدیم دنیا و زندگی وجان و..!

 اما اگر بخواهم از آن بنده های طلبکارت باشم می گویم عوض دنیا را می خواهم! (همان قضیه یک قدم و صد قدم است دیگر!)

*این را هم می دانم که همه ی این ادعاها به انفاق مادران شهدا نمی رسد!

 

بشارت 5

*۲۵ روز تا پایان ضیافت*

 

تک تک آدم ها حلالم کنید!

چرتکه که می اندازم

حسابش از دستم در می رود:

۶دروغ، ۳ ذهنیت بد،۱۰ ظلم، ۲ ترویج گناه، ۱۲ کاهلی، ۲۰تا این جا،۲۰ تا اون جا،۱۰تا پایین،۱۰تا بالا...

همه این ها به کنار،حق الناس های ملت هم به کنار!

یک حق الناس بزرگ تر هم سد راه ام شده،سد حرکت!

تاخیر در ثانیه ثانیه ظهور به واسطه تک تک این اعمالم!

به واسطه عدم آمادگی ام!

 

تک تک آدم ها حلالم کنید!


قرار نوشت: یک عدد قلم و خودکار برای محاسبه یا همان مراقبه یا شاید همین چرتکه خودمان!

 

بشارت 4

 *۲۶ روز تا پایان ضیافت*

 

نزدیک ترین!

نوشته بود: اجسام از آن چه شما در آینه می بینید،به شما نزدیک تر است!

می نویسم:مرگ از آن چه شما در همه جا می بینید،به شما نزدیک تر است!

 

 

 


قرار نوشت:ما اكثر العبر و اقل الاعتبار!. (حكمت 297)
چه فراوان است وسایل عبرت گرفتن و چه اندك است بهره برداری از این وسایل برای عبرت گیری. 

 

بشارت 3

*۲۷ روز تا پایان ضیافت* 

 

دیگری جز تو!

می دانم و می دانی:

اگر دیگری جز تو بر گناهانم آگاه می شد،دیگر انجامش نمی دادم!

            (فرازی از مناجات ابو حمزه ثمالی)

 

دیگری ای که آن قدر مهم است که گاهی آدم را ناچار به "ریا" می کند ،تا شاید ذره ای خوبی را برای خودش جمع کند...

وگاهی ناچار به "دروغ " که بدت را خوب جلوه دهی!

وگاهی هم...

اصلا این دیگری انگار خیلی مهم شده است،حتی مهم تر از...


قرار نوشت: دیگری

 

بشارت 2

 *۲۸ روز تا پایان ضیافت* 

 

"من کنیز شما هستم!"

حرم بودیم؛رواق امام

بحث بر سر سربازی امام زمان بود!

به نتیجه نمی رسیدیم! لقمه گنده تر از دهانمان بود!

ادعاها زیاد بود!

همان جا بود که حاج آقای صدیقی از جلویمان رد شدند

همه از جا پریدیم؛توصیه ای خواستیم از ایشان:

فرمودند:"هر روز صبح که از خواب بیدار می شوید، سوره یس نذر مادر امام زمان کنید و به امام زمان بگویید

                                           آقا ! من کنیز شما هستم!"


سرباز نه!

کنیز..

یعنی بدون حتی کوچک ترین مقام ورتبه ای!


قرار نوشت: هر روز یک یس، هدیه به نرجس خاتون


بشارت 1

*تنها ۲۹ روز دیگر وقت هست*                                                                                             

 

"حضور محترم جنابعالی و همه بندگانم بالاتفاق"

پیش از دستور:

"شهر" خدا را باید همانند "بیت" اش گرامی داشت وبرای ورود به آن محرم شد...

                                                    حاجی احرامت مبارک


دستور:

پیامبر اکرم (ص): "مهمان را گرامی بدار،اگرچه کافر باشد"

وقتی سفره ای پهن کرده و ضیافتی برپا،دیگر برای همه کارت دعوت می فرستد...

بدها و خوب ها نمی کند!

کارت ها را هم از رجب وشعبان پخش کرده است

منتهی بعضی ها زود گرفته اند و بعضی دیر!

اما زود یا دیر به دست همه رسیده است...

بعضی احترام میزبان را دارند و تمام وکمال می آیند،بعضی هم..!

 

میزبان هم، انگار به مهمان داری اش فکر می کند وبس!

به منزلت ورتبه مهمانانش کار ندارد!

هر کس بیاید،سیرابش می کند!


بعد از دستور:

حواست هست؟! اولین افطارمان افتاده شب جمعه! می شود برای او کمی دعا کنی؟!او دلش شکسته است!


قرار نوشت: پارسال وقتی کلمات در گلویم گیر می کرد!وقتی آیه ای یا حرفی تکانم می داد! همه را با دیگران شریک می کردم! 30شب،به 40 دوست و آشنا پیامک می زدم با "بشارت"

حالا امسال هم در این مجاز آباد!

می خواهم در این 30 روز باشم! هرچند قدر یک جمله!


فرج را جدی بگیریم..

*این شادی با شادی های دیگر فرق دارد..

این رنگ ها با رنگ های دیگر فرق دارد...

این ها همه..

نه فقط برای تولد..

بلکه به شوق ظهور است...

 

*همه بسیج شده اند..

شهر را رنگارنگ کرده اند..

اما نگاه به این رنگی ها،بیشتر اشک می آورد...

انگار همه شهر آماده شده است برای ظهورش

پس...

 

*نمی دانم صدا وسیما این بار

برنامه اماده کرده است

برای ظهورش..

یا مثل برنامه های قبل از ظهورش!

روزنامه ها چه طور؟!

خواننده ها چه طور؟!!

من ؟!!

 

* ۱دقیقه هم یک دقیقه است..

1 دقیقه نزدیک تر به فرج...

وقتی برایش کار می کنی ..

وقتی قدمی بر می داری..

همین کمیت یک دقیقه ای..

1 دقیقه ها را بچسبیم!

 

*می گوید:برنامه های من این وآن است....تا ظهور آقا!

آقا که ظهور کردند،برنامه های من هم تغییر می کند!

چه قدر جدی گرفته است فرج را!!!

 

*این روزها

وقتی کسی زیادی از تو حرف بزند...

انگ می خورد به حجتی بودن!!!

 

*می گوید:او که بیاید،قرآن را پیاده می کند!

اما من هنوز قرآن را نمی فهمم!

 

*خداوند امر ظهور امام زمان را یک شبه نازل می کند!

ومن هنوز مانده ام در پس فرداها و پس فرداها برای تمرین سربازیت!

 

*"وقتی می گوییم خدا کند که بیایی!

شاید او می فرماید:خدا کند که بخواهید!"

 

*درد است برایم وقتی این جمله را می شنوم:"شیعیان ما به اندازه ی آب خوردنی ما را نمی خواهندو دعا نمی کنند!اگر بخواهند و دعا کنند فرج ما می رسد!"

به اندازه آب خوردنی!!

راست می گویی..

 

*چشم هایمان را پاک کردیم برای دیدنت ...

و گوش هایمان را برای شنیدنت..

وقلب هایمان را برای فهمیدنت..

دق کردیم به خدا..

ای مسافر هزارو چند صد ساله...


پ.ن: دو فرشته آسمونی ۵ ساله و ۹ ساله تو کما هستن....دعا کنین براشون