زینتِ پدر
*دست کمی از مادرت نداشتی..او "ام ابیها" بود برای پدرش.."سکینه" پدرش...تو هم دختر همان مادر بودی...تو هم "زینب" بودی..."زینت" پدر... تاج سرِ پدر... افتخار پدر...
*کم دردی نبود..امتحان کوچکی هم نبود... شهادت حسین برای همه این امتحانها بس بود..اصلا انگار از اول این "برادر" برایت امتحان بود..حالا رقیه اش را چه کنی.. سکینه اش را..سرها را... نباید کم بیاوری..همه چشم ها خیره به چشم های توست... چه می خواهی بکنی..سخت است.. واقعا سخت است و غریب..می کشند همه خاندانت را و آن وقت کوفیان هلهله می کشند.. می روی آن بالا.. بعد از خطبه فدکِ مادرت دیگر کسی صدای زنهای این خاندان را نشنیده بود... اما حالا وقتش است..تکلیف است.. علی می شوی..شروع می کنی:" بسم الله الرحمن الرحیم"... انگار التیام یافتی با همین یک جمله.." ای اهل کوفه!.. ای اهل خدعه و خیانت.. مردانتان ما را می کشند و زنانتان بر ما گریه می کنند؟!.....گریه می کنید؟!..به خدا که شایسته گریه اید... "آتشفشانی به پا کرده ای...صیحه می زنند از کوفی بودنشان...اما چه سود..کار از کار گذشته... کار از کار نگذرد!

*دلتنگ بودی و پریشان..کنیزت پرسید چه شده است زینب!..: 3 روز است که برادرم حسین را ندیدیم... کنیزت شتافت به سمت خانه حسین... خدا خدا می کرد که حسین در خانه باشد...ناگهان مردی در کوچه پیچید!... :حسین ابن علی این جا چه می کنی!..:می دانی! سه روز است خواهرم زینب را ندیدم..دلتنگم..
*پیامبر که رفت...زینب بود وحسین التیامش...پهلوی شکسته مادر...زینب بود و حسین التیامش... فرق شکافته پدر..زینب بود وحسین التیامش... چگر پاره پاره برادر... زینب بود وحسین التیامش... کرب و بلا.. پهلوی شکسته بود..فرق شکافته بود.. جگر پاره پاره بود... زینب بود و... اماحسین....
یادش به خیر...آرامشِ آغوش برادر...این انتظار عجیب پیرت کرده،خواهرِبرادر..
اصل نوشت: میلادت مبارک.. ![]()
پ.ن: زندگی نامه معرف قطره ای از زندگی است... انگار جز درد ،دردِ دیگری نداشت این زن..
می دانم..نتوانستم بیان کنم دردت را..قاصرم..شرمنده ام