چرت و پرت هاي يك مغز ورم كرده!
يكي يك خط كش بردارد بگذارد روي سن ام...
اولا: ما كه نه معناي تابستان را فهميديم و نه تعطيلاتش را! فقط اين وبلاگ انگار تابستاني هواي تعطيلي به سرش خورد..
دوما: يك خط در ميان نوشتن هم حال مخصوص به خودش را دارد!
سوما: پايان نامه نوشتن هم معركه است! مي خوام پايان نامه زندگيم رو هم ضميمش كنم! (:
چهارما: كلي دارم برايش شيوه هاي مطالعه رو توضيح ميدم؛ " جوري بخون كه انگار داري با نويسنده صحبت مي كني،دعوا مي كني و.. " مي گه: هيچي نگو! دارم با نويسنده ناهار مي خورم!!!
پنجما: اين كتاب كارنامه خاطرات دكتر فاطمه طباطبايي(عروس امام) هم جاي سوال زياد داره!
ششما: تاحالا از اين نوع پست ها ننوشته بودم؛ حالا كه نوشتم!
هفتما: الهي هيچ مسافري از رفيقاش جا نمونه.. ذكر خوبي است براي روز تولد آدم!
هشتما: حالا فكر نكنيد سنم زياد شده! نع! هنوز خيلي ها حسرت اين سن رو دارن! ولي..
بعد نوشت: پنج شنبه يك همايش دخترانه برگزار كرديم با سخنراني خانم فرهمند پور. اصلا فكرشم نمي كردم كه سيصد چهارصد نفر آدم يكدفعه و غيرمنتظره بخونن: تولد تولد تولدت مبارك. دوستان... من كه هيچ گلي به سر دنيا و شما و .. نزدم ولي شما گل كاشتيد!! [گل]
عيد مبارك...
نائب الزياره همه وبلاگي ها هم بوديم..