انتخابات یک عدد پرتقال فروش!

این آخر سالی گفتیم یک سال ،بی برنامه می شَنگیدیم! حالا ببینیم با برنامه اش چه طوری ها می شود!

 انتخاباتی برگزار کردیم و البته به هر آن که اصلح بود،رای دادیم.. دو قوه انتخاب شدند..یک قوه هم بدون انتخابات نصب شد.( تف به ریا برای خودمان مملکتی داریم!) نتایج آراء به شرح زیر است:

قوه مجریه: دل (به اندازه ی وسعش باید نوکری بفرماید!! )

قوه قضائیه: عقل ( که خدا کند چیزی از این عقلِ بیچاره مانده باشد!!)

قوه مقننه: عقل + دل (بالاخره در هر تصمیمی باید هوای هر دوی این ها را داشت)

با کسی هم تعارف نداریم..همه اینها ،مواقع حساس باید دست در دست هم رفتگرِ این دل شوند...

گاهی اوقات این دل ،بدجور سوتی می دهد، برای همین تنظیماتی برایش نصب کردیم:

"صندوق ورودی وخروجی" برایش نصب کردیم ...سردرِ آن هم زدیم: "ظرفیت محدود"..چونهBچونه...

هرکس که داخل این حرم می شود باید گزینه دهد،از یک امتحان ناقابل که کم تر نیست ابن دلِ ما! باید مُحرِم شد و همراه مُحرِم های دیگر در این حرم،رفت برای طواف..

بالاخره این رئیس جمهور خدوم دل یک وقت هایی باطری خالی می کند و سیستم هایش اتصالی ...آن وقت نیاز به یک شارژر پرقدرت دارد، گاهی زیارت است و گاهی کمیل.. گاهی هم یک قطره اشک..

وای به حالِ آن وقتی که این دل،جایی،جا بماند...گاهی اوقات با تماسی پیدا می شود ..هرجا که مانده ،هدایت این سیستم هم از همان جاست..حال یا در خیابانی و چشم وابرو وزلفِ یاری(!).. یا شاید هم در کربلایی و حرمی دیگر..در دو رکعت نمازی...

یک وقتی هم آنتن نمی دهد تا پیدایش کنی..اشکال یا از محلِ گیرنده است یا اصلا فرستنده!

گاهی هم "مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد" و گاهی هم بِالکُل "مشترک مورد نظر خاموش می باشد" که باید فاتحه و شاخه گلِ گلایلی نثارش کنی تا بیشتر از این به همه چیز گند نزده...

آلارمی هم باید باشد که بیدارش کند از خواب... اگر خوابش سبک باشد که حل است..یک آیه قرآن هم برایش کفایت است.. اما اگر سنگین باشد،یحتمل یک مشت ومال حسابی دلش می خواهد(از آن مشت ومال های پست قبلی ما!)

آخ که هر چه می کشیم از این تکثیر است..از بلوتوث..خودش کم است،یار جمع می کند..هر زباله و ته مانده ای که داشت قالب دیگران می کند .. گاهی هم همراه با چاشنی ویروس...حالا یکی نیست بگوید مگر همین دل ،یک" ok و no-ok " ناقابل ندارد تا به هر نامحرمی اجازه ورود ندهد...

فقط یک شورای نگهبان کم داریم که حق وتویش را به مجازیها می دهیم!


 پ.ن1: اگر حرف هایمان خام است بگذارید به حساب اتصالی های آخر سال و نپختگی های اول سال..

پ.ن2: اگر قسمت شود سعی می کنیم لحظه تحویل سال در حرم مطهر  باشیم..دعایمان کنید..دعایتان می کنیم..

پرتقال نوشت: روزهــــــــــــــای پرتقالی را برای تان آرزومندیم! عیــــــــــــــــــــــدتان هم مبارک

اسیر جاذبه سیب وگندمم یک عمر                      دعا کنید که دستم به آسمان برسد

یک جین مهمان ناخوانده!


ناگهانی اتفاق می افتد..باید قسمتت شود..آزمون سختی هم دارد..چند روز زیر نظری...وقتی برای یک بار هم که شده در عمرت ،در آزمونی نمره قبولی گرفتی،آن وقت است که باید میزبانش باشی..چه بخواهی..چه نخواهی..از در نشد، از دیوار! این مهمان ناخوانده از آن مهمان های با کلاس و خوش سلیقه است!!

ما هم چند شب گذشته ،در آپارتمان فامیلی مان میزبان یک جین مهمان ناخوانده شدیم..درتک تک طبقان..عموها وعمه ها!

شب های عید است و بی پذیرایی هرگز! یکی آچار فرانسه به دست، یکی دمپایی به پا، یکی با طی، یکی هم اصلا نیازی به داشتن وسایل پذیرایی ندارد،همان جوراب های خوش رایحه مردانه اش کفایت است!!

بعد از انجام مراسم،احوالات میزبانان دیدنی است، هرکس یادِ عزیزترین هایش می افتد!!:

"وای سرویس برلیانم...تازه خریده بودمشون!"

"آقا رضا! ان ساعتی که برام هدیه آورده بودی!!!"

" چه زحمتی کشیدم برای این که بتونم قاپ بابا رو بزنم ،برام تفنگ بادی بخره!"

"ببین عمو جان !اصلا همش تقصیر شماست! چند بار گفتم سور ِاین بنزتونُ بدین! ماشین شما را دیدن که طلبیده شدن دیگه!"

" نگاه کن تو روخدا! چه بچه مثبت بازی در اوردم! از بچگی هر چی پولِ ناقابل بود،سکه کردم!"

" دوربین! عکسهای عروسی! حالا جوابِ پسر خواهرمُ چی بدم!"

" بیا! اینم از سهام عدالت مون! اصلا همش تقصیر همین..."

"قضا بلا بوده..خدا را شکر همه سالم اند"

" حالا کی تو این چهاردیواری زندگی کنه! باید چاقو به دست تو این خونه راه رفت!!"

" لِهش می کردم اگه دست به سیستم و اطلاعاتم می زد!"

"برم چند تا عکس بگیرم، یک کلیپ مَشتی بسازم!"

" ببخشید سرکار! میشه از ماشین تون یک عکس بگیرم!"

وقتی کسی مثلِ من این قدر بی جنبه و سارق ندیده باشد، روز بعدش از خانه که بیرون میزند، ناخودآگاه داد می زند: آقا یا الله!!!!


اذان می گویند.. اِذن...


*حرکت:

اذان می گویند... اذن می خواهد...

سن اش نمی رسید. پدر ومادرش هم راضی  نبودند...رفقایش راهی شده بودند..نَفس اش کم آورده بود.. دلش می تپید در این شهر... اما باید می رفت ...بالاخره ثبت نام اش کردند ..در پایگاه مسجد...

 

اذان می گویند...اذن می خواهد....

سن اش می رسد... نه پدرومادرش راضی اند و نه رفقایش راهی ... نَفَس،کم آورده است..اما باید برود...دلش پوسید در این شهر...بالاخره ثبت نامش می کنند...در پایگاه دانشگاه..


 

*صراط:

اذان می گویند...اذن می گیرد..

همه جمع بودند..دیگردلش آرام گرفت...هر کسی می آمد..یا باید می ماند یا برمی گشت.ماند.نه پلاک داشت ونه سربند..باید می رفت دنبالشان..قربةالی الله..در اروند وضو گرفت..در شلمچه نماز خواند..یا شاید هم نه!..نمازش را همان جا در کربلا خواند و وضویش را اروند.

 

اذان می گویند..اذن می گیرد..

همه جمع اند..دیگر دلش آرام گرفت..هرکسی می آید،نمی تواند برگردد...نه پلاک دارد ونه سربند..باید برود دنبالشان.. باید بفهمد این دعوای دانشجوی سهمیه ای برای چیست؟!..باید آخر برای آن همکلاسی اش که فرزند شهید است، همه چیز را تعریف کند..تا این بار سرش را پایین نیاندازد در مقابل استاد وهمکلاسی هایش:"آری،پدرم شهید است "


 

*مسئولیت:

اذان میگویند...اذن می دهند...

هرکسی می آمد. یا باید می ماند یا بر می گشت."دل"اش ماند.."من"اش رفت.."استخوان ها"یش برگشت..

رسیده بود به همه چیزش..هم سربندش را پیدا کرده بود و هم پلاک اش را..

همه جمع بودند..همه رفقا

 

اذان می گویند..اذن می دهند...

هرکسی می آمد. یا باید می ماند یا بر می گشت.. "دل"اش ماند، "سربند" اش را آورد، "پلاک" اش برگشت..

 برگشت ..هم "منطقه "را با خود آورد و هم گوش وچشم اش را..

گوش وچشم را آورد تا از دلی که آنجا جا مانده،تبعیت کنند..

حالا دیگر چشمش می بیند...هم این منطقه را وهم آن منطقه را. 

دیگر گوشش می شنود..هم صداهای پرهیاهوی شهر را وهم صدای منطقه را

هم صدای خس خس سینه آن جانباز را..و هم صدای "این عمار" آن فرمانده را...



پ.ن1: "حرکت" ، "صراط" و"مسئولیت وسازندگی" نام ِسه کتاب از مرحوم صفایی حائری است.ارزش خواندن دارد..چندبار..
پ.ن2: امسال اِذن ندادند به ما..حکما باید طلبیده شوی...زورکی که نیست!!!

 

سلسبیل امّت

قبل نوشت: این وبلاگ ما هم با ما سر ِشوخی برداشته(!) یک پست را می زنیم ،اما برای بعضی ها نشان داده می شود و برای بعضی ها نه! وبرای عده ای هم دو پست قبلی نشان داده می شود وآن وقت است که همه به ریش(!) ما می خندند...

این پست را دیشب نوشتم و گذاشتم،اما دوباره مجبور شدم بذارم. نظرات قبلی هم عینا منتقل گردید..(البته فقط آن 2نفری که دیدند!)

- وقتی کسی حاجتی داشت،نمی توانست دستش را رد کند. آخر او پناهگاه اُمَتش بود. اگر او رد می کرد،مردمش به که پناه می بردند؟! تنها ردایش مانده بود. او را هم بخشید. حال چگونه باید مسجد می رفت؟!

خداوند مانده بود در مهربانی پیامبرش *ولا تبسطها کل البسط _ اسراء) * 29دیگر نگفتم که همه ی دستت را باز کن،طوری که برای خودت هیچی نماند.(

 

 -وقتی انسان را آفرید،اشرف مخلوقات نامیدش. هم خُلقش و هم خَلقش.. اما پیامبرش تاپ ترین بندگانش بود..هم خُلقش و هم خَلقش.. آن جا که فرمود:*انک لعلی خُلُق عظیم _ قلم 4* (چه اخلاق شگرفی داری(

 

 -وقتی به استادی علاقه داری، وقت ملاقات می خواهی..بیشتر وبیشتر..باید هرچه می توانی استفاده کنی از این فرصت..استاد هم هرچه تو را بیشتر دوست داشته باشد، علاوه بر وقت ملاقات هایی که همه روزه با همه دارد..برای تو وقت اختصاصی می گذارد..تازه آن هم اجباری..

خدایت کجا و استادت کجا؟! پروردگارت همه وقت هایش را آزادگذاشته..برای همه شاگردانش..برای همه بندگانش..کافی است یکی خودش بخواهد..خودش بطلبد..آن وقت برای او  وقت اختصاصی می گذارد... وقت های اختصاصی پیامبرش هم شب ها بود..با نماز های شب اش..تازه آن هم واجب..آخر استاد هم دلش برای بنده اش تنگ می شود دیگر..

 

- کمال یک زن چیست؟! این که مادری کند..برای فرزندانش... منتهی الیه کمال یک زن چیست؟! این که مادری کند..برای پدرش..و پدر چه خوب می نامدش..ام ابیها..

 

- رهبر و غیر رهبر ندارد..پدر بزرگ است برای نوه هایش.. غروری ندارد که بشکند...خم می شود..کولی می دهد..به حسن و حسین اش..

حسن (ع) روی دوش راست ..حسین (ع)روی دوش چپ... وپیامبر چه عشقی می کند با نوه ها یش..عمر می بیند:"چه خوب مرکبی هستی شما برای این دو!" . پیامبر(ص)می فرمایند: "وچه خوب مرکوبینی (سواران) هستند این دو!"



آدم آردُ با چنگال بخوره ولی ضایع نشه!!


همه قرار و مدارهایت را گذاشته ای...منت بعضی ها(!) را کشیده ای ...با دانشگاه سروکله زده ای...خداحافظی ات راکرده ای..در وبلاگت هم مثل خوشحال ها(!)اعلام عمومی کرده ای..دلت هم خوش است این بار دانشگاه ولخرجی کرده وباغزال(قطار)می روی..تازه ملتی را هم به خاطر شامش خوشحال کرده ای..حالا چی..هیچی..یکدفعه 3ساعت قبل از حرکت پیامی می رسد که"نشست به علت بدقولی اساتید کنسل شده است" آنجاست که نیاز داری یکی فکَّت را بگیرد که نیافتد..  2 استاد ،این همه دانشجو را مَچَل کرده اند؟!

به هرحال ضایع شده ای اساس. تماس می گیری با تهران."آقا حداقل برای مشهدی ها این نشست را برگزار کنید" آخر این همه استاد درتهران..یکی نشد،یکی دیگر..اصلا خودمان!!


پ.ن1: این پست را صرفا برای خالی کردن خودمان و هم چنین جوابگویی برخی مسئولین وب دار نشست گذاشتیم!

پ.ن2: دوستان عزیز مجازی وحقیقی،این همه مقدمه چینی کردم که با شجاعت(!) اعلام کنم: ما تسلیم!ضایع شدیم رفت!

پ.ن3:لطفا، از آیکون [زبان درازی] پرهیز کنید!!


یک پُرس کتاب(1) + چند نکته


می گویند با هرچه که به تو حمله می شود،با همان دفاع کن. اگر"سیاست" است، با "سیاست ". اگر "لطیفه" است، با "لطیفه". اگر "ادبیات" است،با "ادبیات".

اگر غرب روی شعر و ادبیات دست گذاشته و شعرهای مفتضح و داستان های مبتذل ،عرضه می کند. ما هم باید با شعر وادبیات خودمان جوابش را داده و فرهنگ اصیل مان را نشان دهیم...

کتاب "گریه های امپراتور" از آن دست کتاب هایی است که بی نیازت می کند از هرشعر ِظاهرا زیبای سخیف! از آن اشعار معاصری که دلت می خواهد حفظ کنی و تکرار.از آن شعرهایی که تو را درگیر تصاویر و معنایش می کند،نه کلماتش!

تعریف های بیشتر باشد برای وقتی که 1600تومان از جیبت گذشتی و این "کتاب سال شعر جوان ایران" را خریدی!!




پ.ن1:برای این که هم خودمان را از تنبلی در آوریم وهم بعضی را(!)،گهگاهی رو می آوریم به معرفی کتاب! ضمنا کتاب درخواستی هم می پذیریم!!

پ.ن2: از اسم تاج گذاری بدم میاد..شاید این هم یک نوع ترجمه ناقص است.به نظرم این قدر "امامت" پربار است که نیاز به لغت تاج گذاری نداشته باشیم.درهرصورت تبریک برای آغاز امامت حضرت(عج).

پ.ن3:عبدالمالک ریگی ،همکارانش(!) و همراهانش(!) را هم به خدا واگذار می کنیم!

پ.ن3: 3،4 روزی نیستم.می خوایم بریم یک صفایی به تهرانی ها بدیم وبازدیدی پس بدیم! (البته همه این ها به کنار،از طرف دانشگاه داریم میریم یک نشستی!!)

پ.ن1-3: جریان بازدید پس دادنمان(!)هم از این قرار است که هنوز وبلاگمان به یک ماهگی نرسیده بود،با چند تا از بروبچ وبلاگی پسرخاله (!)شدیم.اتفاقا هم همان روزها عازم مشهد بودند..ما هم با یک لیوان انار دست به یکی کردیم برای سورپرایز کردن(!)شان (شان:طهورا ،گلصنم ،تسنیم، کوثر)

ادامه نوشته

قلبِ خط خطی شده!

اپیزود اول:

آمده بود برای ثبت نام طرح .با مادرش. فرم را بهش دادیم . به پرسش شغل پدر نگاهی انداخت. "من نمی دانم پدرم چه کاره است!! " نگاهی کردم. با تعجب. "مشکلی نیست".

اپیزود دوم:

قلبی در فرم کشیده شده بود. باید آن را پر می کردند. هر شکلی که دوست داشتند. عده ای نصفش می کردند،عده ای تیری می کشدیدند،  بعضی ؛چشم و ابرویی، بعضی هم جملات قصاری(!)می نوشتند برای بعضی دیگر! .. اما؛ او نه تیر کشید،نه چشم و ابرویی و نه گلی. خط خطی اش کرد.پایین آن هم نوشت:"دوستش ندارم"

اپیزود سوم:

فرم را تحویل داد. سریع شروع کردم به خواندنش. آرزویش این بود دکتر شود...آن هم دکتر پوست...فقط به خاطر مادرش...نوشته بود:پدرش معتاد بوده،معتادی که سوزانده بود صورت مادرش را...

هیچ آرزوی دیگری نداشت...


پ.ن: خدایا شکرت..