"شهر"

آسمانا! کاسه ي صبر درختان پر شده است

شاهرگ هاي زمين از داغ باران پر شده است


زندگي چون ساعت شماطه دار کهنه اي

از توقف ها و رفتن هاي يکسان پر شده است


چاي مي نوشم که با غفلت فراموشت کنم

چاي مي نوشم ولي از اشک، فنجان پرشده است 

 

بس که گل هايم به گور دسته جمعي رفته اند

ديگر از گل هاي پرپر خاک گلدان پر شده است


دوک نخ ريسي بياور؛ يوسف مصري ببر

شهر از بازار يوسف هاي ارزان پر شده است


شهر گفتم!؟ شهر! آري شهر! آري شهر! شهر

از خيابان! از خيابان! از خيابان پر شده است

فاضل نظری