زهرچشم های شاه!

نمی‏رسی! هرچه قدر هم زور بزنی، نمی‏رسی! نمی‏رسی که هیچ؛ عده‏ای از همین فرصت استفاده می‏کنند و می‏شوند مزاحم قدرتت. آمدی چشم را درست کنی، زدی کور‏ اش کردی! حالا بدتر از قبل شد و مشکل شد دوتا. هم باید به سلطنتات برسی و هم این انقلابیون مزاحم را از سر راهت برداری! باید از آن‏ها زهرچشم بگیری تا دیگرنتوانند جلویت قد‏ علم کنند!

غافل از این‏که این نیش زهرآلود را به طرف خودت گرفته بودی....

این ها نمونه هایی از زهرچشم های دوره پهلوی است:


بحرین،دختری بود که شوهرش دادیم!

فکر کنید یک زمانی بحرین جزء ایران بوده. با این حساب 70 درصد خلیج فارس در انحصار ایران بوده. یعنی یک موقعیت سوق الجیشی، با آن همه منابع نفتی. تمام سرزمین‏های از دست داده قاجار را روی هم بگذاری می شود بیش‏تر از سه میلیون کیلومتر مربع. بحرین ارزشش از این هم بیش‏تر بود. حالا بحرین از ایران جدا شده است! این جدایی از سر جنگ نبوده! از سر انقلاب هم نبوده! عهدنامه‏ای هم در کار نبوده! فقط شاه ایران، زیر فشار انگلیسی‏ها قرار گرفته و آن را کیسه خلیفه بخشیده! به همین راحتی! همین بس که "هویدا" نخست وزیر شاه، در جلسه ای خصوصی گفت که "بحرین مثل دختری بود که شوهرش دادیم رفت!"


زمستان می رود روسیاهی به زغال می ماند(شکنجه ها):

74نوع شکنجه چیز کمی نیست. از همان معمول‏ترین ها؛ مثل شلاق‏زدن، آویزان‏کردن، کشیدن‏ناخن، راه‏رفتن بر روی نرم شیشه بگیر تا مدرن‏تر‏‏هایش؛ مثل آپولو، قفس‏داغ، وصل‏کردن به کلاه خود برقی و... . شکنجه‏های روحی هم بدتر از شکنجه‏های جسمی. همه این ها با استفاده از تجربیات و آموزش‏های سرویس اطلاعاتی اسرائیل بود تا در کوتاه‏ترین زمان، اطلاعات مورد نیاز را از زندانی بگیرند. این شکنجه‏ ها هرچه بود نتوانست تضمینی برای تداوم حیات سیاسی شاه باشد، حتی عاملی شدکه شقوط شاه را تسریع کرد.  


بیخودی الملک اعظم! (نخست وزیرها):

در مجموع می‏شود 38 نخست‏وزیر. 31 نفر به تنهایی در دوره محمدرضا شاه عزل و نصب شدند و 7 نفر در دوره رضاشاه. هر کس گوش به فرمانش بود، مدت بیشتری در این پست می‏ماند و کسی هم که اعتراضی داشت، زودتر عزل می‏شد. البته بعضی نخست وزیرها بودند که خود استعفا می‏دادند و کناره‏گیری می‏کردند. از جمله این ها "قوام" بود که با مخالفت تند و صریح ایت‏الله‏کاشانی، مجبور شد ظرف 48 ساعت کناره گیری کند.


از وقتی جریانات مصر پیش اومد، پیامکی بود که سرازیر می شد که :"انشالله امسال 22 بهمن "مبارک" نباشد!" وحالا هم مبارک نیست...

چشم و هم چشمی ها!

پای شان به فرنگ باز شد! یا شاید هم پای فرنگ به ایران باز شد که پای چشم و هم چشمی هم به دربار باز شد! البته سابقه این پا گذاشتن هم به قبل ترها بر می گردد! ولی حداقل نمودش در دربار پهلوی بیش تر است. و اگرنه ملت که چیزی نداشتند که وسیله چشم و هم چشمی شود! به خودی خود مراسم ها و تشریفات فراهم بوده، خدا نکند که تولدی و ازدواجی و سالگردی می شده! آن وقت یک ملت را شریک شادی شان می کردند!!! مردمی که هزینه ازدواج خود را نداشتند، آن وقت باید می رفتند برای مراسم ازدواج شاه کوچه و خیابان هایشان را چراغانی می کردند و طاق نصرت می زدند...


بزن و بکوب های سه عروسی!

در مراسم ازدواج فوزیه و محمدرضا، 6 روز در سراسر ایران جشن و چراغانی و .. بود. به ایرانیان اکتفا نکردند! حالا یا سلیقه نداشتند یا برای کلاسش از چند متخصص برگزاری میهمانی از آلمان دعوت کردند.

مراسم ازدواج ثریا و محمدرضا هم به دلیل هم زمان بودن با نهضت ملی شدن نفت، محدودیت بیشتری داشت. با این وجود بودجه مملکت هم چنان صرف پیراهن هزار الماسه ثریا و خیاط پاریسی اش می شد!تاج و جواهرات اش هم از خزانه درست می شد.

مراسم ازدواج فرح و محمدرشا هم شباهت به داستان های افسانه ای تاریخ دارد! شاید هم مراسم سیندرلای بومی شده!! البته سیندرلا هم که کارتون بود این قدر خرج نکرده بود! لباس عروسی هم طبق معمول در پاریس دوخته شد و چند نفر از فرانسه برای طراحی مجلس به ایران آمدند. یک هواپیمای اختصاصی مدام به فرانسه می رفت و بر می گشت تا لوازم مورد نیاز جشن را بیاورد.

 


جشن های 2500 ساله!

یک سال به بهانه 2500 سال شاهنشاهی خود زدند و خواندند و خوردند و بردند، حالا 2500 سال(!) باید به بهانه آن یک سال در گور بلرزند

شاه به دلیل عدم مشروعیت و برای جبران عقده بی اصل و نسبی اشی خواست با این جشن ها و تاج گذاری ها به خود جنبه تاریخی بدهد.

الکی هم نبود! تشکیلات داشت! فقط هم این تشکیلات در ایران نبود! بین المللی بود! کمیته مرکزی جشن ها در 45 کشور، 50 کمیته تشکیل شد! 29 رئیس کشور،134 نخست وزیر و ...! کنگره جهانی یهود هم علاوه بر حمایت از این جشن ها، از سازمان ها و مجامع یهودی خواست تا باشکوه ترین حق شناسی را به جا بیاوردند! اسرائیل هم بلافاصله چند خیابان را به نام کوروش و محمدرشا شاه نام گذاری کرد و ... .

فقط این جشن ها که نبود! جشن های تاج گذاری و تاج های دو کیلویی و .. که یک سال طول می کشید و کار یک ملت تعطیل می شد از جمله این چشم و هم چشمی هاست!

نور چشمی های شاه!

وقتی کسی خیلی عزیز باشد می شود نور چشمت! حالا هرچه و هر که می خواهد باشد! محمدرضا شاه هم الی ماشالله نور چشم داشت و الی ماشالله تر خار چشم! مملکت ملک مطلق اش بود و دارایی های آن هم ارث اش! فقط مشکل اش، مردم این مملکت بودند که آن ها هم اگر تبدیل به مجسمه ای می شدند که کمرشان خم بود در مقابل دستوراتش، همه چیز حل بود! خودش که خدای خودش بود و دربار هم که محل برگزیدگان نورچشم هایش،خانواده هم تخم چشم هایش!

خودِ شاه

اصلا چرا بی راه برویم! خود شاه، نورچشم خودش بود! آن قدر که از فرط پرنوری فقط خودش را می دید و جلوی پایش را نمی توانست ببیند! شعار اصلی اش بر سر پادگان ها و ادارات و... "خدا-شاه- میهن" بود! تلاش هم می کرد این سه جایگاه در عرض هم باشد!!!

این اواخر که از جانش ترس داشت با هلی کوپتر تا حصارک(خانه دامادش) می رفت! قتی گزارشگر رادیو فرانسه پرسید:"آیا بیم آن نیست که تماس با ملت را تا اندازه ای از دست بدهید؟" گفت: "مردم حالا می توانند روزی چند بار  مرا روی صفحه تلویزیون ببینند!"

متناسب با فصل، شاه سفر می کرد! شاه ایران را در نوروز،40 روز در آمریکا می توانستی پیدا کنی و در زمستان 40 روز در سوئیس و در تابستان در نوشهر و رامسر! کیش هم مثل همه ایران،ملکِ خصوصی اش!

شاه آن قدر به دست بوسی معتاد شده بود که خودش دستش را دراز می کرد که اطرافیان ببوسند! پابوسی شاه هم که بعد از جشن های 2500 ساله به اوج خود رسید! اصلا همین بس که سفرا موظف بودند در نامه هایشان بنویسند: "پای مبارک را می بوسم"!!!!! حالا بعضی ها هم می آمدند بیشتر شکسته نفسی می کردند و می نوشتند: "پای مبارک را می بوسم! هزا بار!"! یا "با تمام قلب پابوسم"!

گاهی برای آوردن یک پماد مخصوص خارش دست شاه یک هواپیما می رفت خارج و برمی گشت!


زیر سقف یک کاخ!

هر کسی که بیشتر گوی تملق و چاپلوسی را ربوده بود بیشتر عزیزِ شاه می شد!شاه مشاور نمی خواست، کسانی را می خواست که او را تایید و تشویق کنند! سیاست دربار، روی شایسته سالاری و حتی پارتی سالاری را سفید کرد؛ سیاست دربار، چاپلوس سالاری بود!

اما دربار همه اش این نبود! خاندان و خانواده شاه جای خود دارد و پست و مقام های این خاندان هم حکایتی. زنان و دختران و پسران و .. هر کدام کاره ای بودند!و هر کدام برای خود بنیادی داشتند! همین بس که فریده دیبا رئیس هیئت امنای انجمن اولیا و مربیان بود یا شهناز، که استاندار افتخاری خوزستان!

می گویند زنان در تاریخ نقش زیادی دارند؛ اشرف نمونه اش است. البته نقش با نقش هم فرق دارد دیگر! بر عکس محمدرضا که ترسو و بزدل بود، اشرف؛ نترس، جسور و با اعتماد به نفس بالا بود و مکمل شخصیت محمدرضا! اشرف هم در سیاست خارجی دست داشت و هم در سیاست داخلی.

عقو زندانیان، محدود به ایام تولد شاهزادگان بود. مثلا به مناسبت تولد علیرضا؛سومین فرزند شاه، شصت نفر از زندانیان مورد عفو شاه قرار گرفتند! علیرضا همین یک ماه پیش در بوستون آمریکا خود کشی کرد! آن قدر این بشر احساسات وطن دوستانه اش عمیق بوده که وصیت کرده که جسدش سوزانده شود و خاکسترش در دریای خزر ریخته شود!!!!

تعطیلی ها و جشن های مردم هم بر محور خاندان شاه بوده! مردم موظف بودند این روزها را جشن بگیرند! تاریخ این جشن ها و مناسبت ها را اگر خواستید در ادامه مطلب بخوانید.

حالا که دیگر "کاخ"، "خاک" ای شده بر سرشان!

دختران مو طلایی!

عموما هر دختر مو طلایی و ترجیحا خارجی! فرقی نمی کرد مستخدم مدرسه باشد یا هنرپیشه معروف آمریکایی! در هرصورت مدتی نور چشم او بودند!


-این مجموعه "چشم ها" حالا حالا ها ادامه دارد! نویسنده پای کار هست، خواننده هم باشد دیگر!

-به قول یکی از وبلاگ ها: اگر راست بگویند که چهل عدد کمال است، داغ حسین(ع) امروز برای زینب کامل شده است! اربعین حسینی تسلیت و التماس دعا

ادامه نوشته

چشم چشم دو ابرو ...


(نویسنده اصلا هم به روی خود نمی آورد که دو ماه است که به روز نکرده!  مثل شیر پشت وبلاگش است و هیچ ترسی ندارد از حرف و حدیث های همسایه های وبلاگی!)

فعلا رپورتاژ برنامه:

چشم چشم دو ابرو ....

معمولا هر تصویری که می کشیم از چشم شروع می کنیم! شاید به این خاطر باشد که می خواهیم اول از همه یک راه انتقالی پیدا کنیم که بتوانیم حرف هایمان را با تصویر بزنیم و با چشم هم بهتر از زبان می شد حرف زد!

حالا نه می خواهم چشم های دختر شاه پریان را بکشم و نه چشم های استاد و معلم و... را! 

از چشم های شاه شروع می کنم با همه متعلقات و وابستگانش!!!


این یک ماهه هم مثل ماه رمضان نویسنده وبلاگ قصد دارد آبرو داری کند و حداقل هفته ای دو بار به روز کند!!!! هم جبران مافاتی برای این وبلاگ خاک خورده باشد و هم جبرانی برای کم کاری های نویسنده در عرصه انقلابی!